|
بگو دوستم داری
که گوشهایم را تا مرزهای نامتناهی گشوده ام
گر زمزمه کنی خواهم شنید
بگو... بگو که دوستم داری
تا سکوتت چنین فریاد نکشد به گوشم بی مهریت را
میل رفتن و شوق دور شدنت را
بگو دوستم داری
که تشنه ی این جرعه کلامم...
بگو تا در جواب سوال دوستم دارد یا که نه؟!
همه ی شاخه گلهای زندگیم را پرپر نکنم!
بگو دوستم داری
تا که چشمانت به تصویر نکشد چشمان نگران دیگری را...
بگو تا به آتش زندگی دریابم گلستان ابراهیم را
بگو...
که سکوت تو کفشهای رفتن مرا جفت می کند
باشد...
حقا که به ناحق می گذرم از تو که حق من بودی
امروز حرام و دیروز حلال من بودی!
به سلامت باش ای فریبنده زاد
که بی دام و حرص دانه تو را گرفتارم
این عشق را تا ازل به دل نهان می دارم...
که لب دگر خاموش و قلم بی جوهر است
آه از این عشق که چون صدفی بی گوهر است...

|